X
تبلیغات
داستانهای رویایی

داستانهای رویایی

عشق نامرئی




سلام ... سلام ...سلام... خوبین ؟ خوشین ؟

بچه ها یه در خواست ازتون دارم .هر چیزی خوب و بدی داره  ،قوت و ضعفی داره . میخوام بدونم ضعیف ترین نقطه ی داستانم کجاست ؟ اگه ضعفی داره حتما برام بنویسید . ناراحت نمیشم بلکه خوشحالم میشم. از همه ی شما بچه های گل و با صفا ممنونم . بریم سراغ قسمت پایانی داستان .

شوخی کردم

                                        تهی از عشق

                                    قسمت ششم 

زدم زير خنده .گفتم شوخي مي كني ؟ سروش هم خنديد و يه سري تكون داد و به زمين نگاه كرد .

اصلا تو كتم نمي رفت كه علي انقدر عوض شده باشه . آخه همچين ادمي نبود . حرف هاي علي و سروش رو تو دادگاه شنيدم . بعد از شنيدن چرت و پرت هاي علي قاضي حق رو به علي داد و ختم جلسه رو اعلام كرد .

 دلم براي سروش ميسوخت .اخه قرار بود تو ايام نوروز با ستاره ازدواج كنه . ولي با توجه به اين  ماجرا قاضي شيش ماه زندان برايش بريده بود و تا عید بیرون نمی اومد .اون جوري كه شنيدم قرار بود چار ماهه پولو پس بده ولي چار ماه شده بود چهار ماهو ده روز .علي هم ميگفت پولو لازم دارم كوتاه نمي اومد . منم فردين بازي دراوردمو گفتم :

من پولتو ميدم .تمام پولو فقط يه هفته وقت ميخوام .

بعد به سروش گفتم : نگران نباش .هواتو دارم. بعد از دادگاه زدم بيرون . رفتم خونه .ديدم همه سر ميز ناهارن و دارن ناهار ميخورن .سلام كردم و رفتم تو اتاقم .روي تختم دراز كشيدم تا بخوابم ولي قبل از اين كه خوابم ببره پدرم در زد و وارد اتاق شد. گفت:

چيه با ما قهري ؟

- خنديدمو گفتم : نه بابا ... براي چي بخوام با شما قهر كنم ؟

- چي شد رفتي دادگاه ؟ آره رفتم ولي ايكاش نمرفتم.

- چرا؟

- ميدوني طلب كار كي بود ؟ علي .

- كودوم علي ؟ نكنه هميييييييييييييييييييين........

- آره بابا همين علي خودمون .

- خب چي شد . چي كار كردي ؟

ميخواستم بگم كه سارا با ظرف غذا اومد تو و گفت :

- سلام آقا ارمين خوبي . شما كه نيومدي با ما ناهار بخوري . حتما با ما قهري ديگه .ولي اشكال نداره ناهار اومده شمارو بخوره . اجازه ميدين ؟

- گفتم اجازه ي ما دست شماست . تازه براي چي بخوام با يه همچين فرشته اي قهر كنم ؟ هان ؟ حالا ناهار چي هست ؟

- غذاي مورد علاقت . ديگه مزاحم خلوت تون نميشم .من ميرم پيش مادر جون . با اجازه.

بعدم از اتاق خارج شد . همون موقع گوشي بابام زنگيد . اونم برداشتو مشغول صحبت كردن شد و بعدم براي كاري رفت بيرون .به شانس بدم لعنت فرستادم و مشغول خوردن شدم . اون روز هيچ اتفاق خاصي رخ نداد . تا صبح.

صبح كه رفتم دانشگاه بچه ها سراغ سروشو از من ميگرفتن . منم گفتم : نمی دونم کجاست .شايد علي بدونه .

بعدم با صداي بلند خطاب گفتم :

- علي تو میدونی سروش كجاست ؟

بي توجه سرشو انداخت پايين و گفت :

با پدرش رفته بندر . تا هفته ي ديگه هم مياد .

بيشتر از همه ستار سراغشو ميگرفت .بيچار نگرانش بود ميگفت :

- يه هفته بيشره كه نه زنگ زده و نه جواب ميده . ميترسم اتفاقي براش افتاده باشه.

تو چشماي علي نگاه كردم گفتم :

- اين سروشي كه من ميشناسم هفتا چون داره هيچ اتفاقي هم براش نمي افته .اگرم خدايي نكرده افتاد دوستاي خوبي داره . من و علي پشتشو خالي نمي كنيم . مگه نه علي ؟ ؟ البته علي رو نميدونم ولي من كه تنهاش نميزارم .

- پاشد بره بيرون كه استاد اومد تو .ولي بس كه اعصابش خورد بود بي توجه رفت بيرون .

بعد از كلاس تو محوطه ي دانشگاه نديدمش . ستاره اومد پيشم و پرسيد سروش كجاست ؟به ستاره گفتم :

- ستاره خانم براي سروش مشكلي پيش اومده . يعني مشكل كه نه كار مهمي پيش اومد فك نميكنم تا آخر اين هفته ببينيدش ولي اگه پيغامي چيزي دارين بگين منم بهش ميگم .

- پيغام ؟ بهش بگين كارش اونقد مهم بوده كه بخواد نامزدشو بي خبر بزاره و بره ؟ اونقد مهم هست كه با شما در تماسه ولي با من ...بهش بگين ديگه نمي خوام ببينمش .

- ستاره خانم..... ستاره خانم .....من ..اگه اجازه بدين براتون توضيح ميدم ......ستاره خانم ....چند لحظه صبر كنيد ...

- همه چيزو بهش گفتم جز شيش ماهو .بعدم گفتم خودش پولو آماده كرده وتا سه شنبه ي آينده مياد بيرون.

گفت ميخوام ببينمش .

گفتم بايد با خودش صحبت كنم .

گفت : اين ماجرا بين خودمون ميمونه ؟

خنديدمو گفتم :  البته

رفتم خونمون . بابام خونه بود سلام كردم و گفتم : بقيه كجان ؟

- گفت رفتن خريد . بيا بشين اينجا كارت دارم.

- جانم بابا بگو.

- پسرم بي مقدمه ميگم .سروش چقدر بدهكاره ؟

- چطور ؟

- ببين من همه چيز رو ميدونم فقط ميخوام بدونم چقدر ؟

- بعد دست كرد تو جيب كتش و دسته چكش رو بيرون آورد و گفت چقدر ؟

گفتم : بابا ميخوام بدونم كي اين ، همه چيزو به شما گفته ؟

- واسه تو چه فرقي ميكنه ؟

- آخه هركي بوده كار منو آسون كرده. نكنه سارا حرفي زده ؟

- نه ولي حالا كه بحث سارا رو پيش كشدي بزار يه چيزي بهت بگم راستش من از اين دختره خوشم نمياد

- مگه كار خلافي ازش سر زده .

- نه ولي...

- ببين بابا اون امشب ميره خونه ي خاله نيره .دوست ندارم با خاطره ي بد اين جارو ترك كنه .

- من كاري با اون ندارم فقط بهت بگم سعي كن رابط ات رو با اون كم تر كني بعدم فرا موشش كن .

- نه بابا ...نه تا حالا هركاري گفتين كردم اما اين يه كارو نميكنم . تازه مگه شما مي خواي با اون ازدواج كني كه ميگي ازش خوشم نمياد ؟

-من حرفمو زدم بهتر تو هم گوش كني . من بد تو رو نميخوام .دیگه هم راجع به این مسئله بحث نمیکنیم . چقدر بنويسم ؟

- یعنی شما میخواین که من سارا رو با پول عوض کنم ؟ پولتون باشه پیش خودتون بهتره .

پاشدم برم دستمو گرفت و گفت :

- همه چبزو با هم قاطی نکن . تو به  سروش قول دادی . من پولو برای سارا نمیدم . برای سروش میدم . چقدر بنویسم ؟

۱۰تومان .......

( بچه ها یادتون نره........من ،شیطان است.........) بای ب ا ی

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 3:59  توسط هومن  | 




سلام به همه ی دوستای گلم ....بلبلم ......شاعرم.....اونایی که دیگه سر نمیزنن ......زنگ نمیزنن ......حالی از ما نمیپرسن . نه امیر جون منظورم تو نیستیا .اصلا خودتو ناراحت نکن . من که حرفمو زدم . از همتون ممنون که میاد و نظر میدید . بریم سراغ قسمت پنجم داستان

                        تهی از عشق

                                       قسمت پنجم   

 

رفتیم تو پاسگاه . اون جا پر از سر و صدا بود .دعوای دو مرد سر بدهی،صدای فردی که از دزدیده شدن ماشینش تو روز روشن شاکی بود و هیچکس پاسخگو نبود وکلی صدای دیگه . کنار سارا نشته بودم که دیدم پدرم داره به سمتمون میاد. از جام بلند شدم .وقتی پدرم رسید پیشم ،چنان سیلی بهم زد که کل کلانتری از صدای سیلی ساکت شد وبه سمت ما خیره شدن .

رفیم تو اتاق .پدرم با سرهنگ در حال صحبت کردن بود . سرهنگ از پدرم پرسید :

 شما این خانم رو میشناسید ؟

پدرم چشم تو چشم سارا بود که گفت : نه

گفتم :نه؟؟!!.....یعنی چی که نه ؟ تو اونو نمیشناسی؟

سرهنگ : آقای محترم ساکت . این جا کلانتریه

ادامه دادم :بابا مقصر تویی که الان ما اینجاییم اینو بدون و دیگه هیچی نگفتم.

سرهنگ گفت : بیا این جا رو امضا کن . تو میتونی بری.

با دستم سارا رو نشون دادم و گفتم : من میتونم برم ؟ پس این چی؟

- اونم به موقعش میره .

نگرانی تو چهره ی سارا موج میزد که فرشته ی نجاتم ،مادرم اومد . با صدای نسبتا بلندیگفت :

ساراااااااااااااااااااااا و بعد اونو در آغوش گرفت و گفت : چی شده دخترم ؟

- ببخشید شما هم دیگه رو میشناسید ؟

- مادرم :بله که همدیگرو میشنایم چطور ؟

- آخه آقا چیز دیگه ای میگن ؟

- امان از دست آقا من واستون توضیح میدم .

بعد به من و سارا نگاه کرد وبرگشت رو به سرهنگ کرد و سرهنگ هم به اون سرباز اشاره کرد من و سارا رو ببره بیرون از اتاق

نمي دونم مادرم به سرهنگ چي گفت ولي وقتي بيرون اومدن پدرم خبلي عصباتني بود .رفتيم تو تا امضا رو بزنيم اما چيزي رو كه اون لحظه ديدم هنوز باورم نميشه .

سروش ..سروش همراه به سرباز بود دسبند توي دستش از چند متري معلوم بود .تو يه لحظه ي خيلي كوتاه چشم تو چشم هم شديم. احساس كردم داره ميگه :

 - علي ...علي... برو پيش علي ... وميون جمعيت گم شد .

 رفتيم تو اتاق من از امضا رو زديم . از كلانتري اومديم بيرون  به سارا گفتم تو با مادرم اينا برو خونه من ميام . اون حاظرنبود به خونه برگرده  ولي اصرار مادر وپدرم كه اخلاقش  عوض شده بود پذيرفت . نمي دونم چرابا اون مهربون شده بود ولي ميدونم نقشه اي تو سرش داشت  وگرنه پدم از اون ادماي نبود كه بخواد حرفشو عوض كنه . اونا رفتن من برگشتم تو تا از حال سروش با خبر بشم . رفتم پيش همون سرهنگ و گفتم :

ببخشيد  من دوست سروش يحيايي هستم .ديدم الان بردنش .ميخوام بدونم چه اتفاقي افتاده؟

- بدهي.... بدهي آقا سه تا چك داره كه هنوز پاس نشده. شاكيش هم رضايت بده نيست.. اگه ميتوني ....اگه واقعا رفيقشي كمكش كن چون اگه بره زندان خيلي بد ميشه .

- مي تونم ببينمش ؟

- الان نه ولي هفته ي ديگه دادگاهشه ميتوني بياي اونجا

حالا فهميدم منظورش از اين كه اسم علي رو مياورد چي بود . اون بچه پولدارمون بود .چند باري هم من و سروش از اون پول گرفته بوديم  . با خودم گفتم اگه علي قسمتي از پولو بده منم بقيه اش رو بدم میتونیم بیاریمش بیرون .  هر چيه ما رفيق چندين و چند ساله ي هميم .

زنگ زدم به علي  گوشيش خاموش بود . رفتم در خشون ، خونه نبود. رفتم محل كارش ولي مدير شركت گفت : ديرو صبح براي هميشه رفت .

نا اميد برگشتم خونه . جز بابام كسي خونه نبود  . سلام كردم وبدون اينكه منتظر جواب بشم رفتم تو اتاقم . فقط داشتم زنگ ميزدم به علي كه اونم همش خاموش بود

هر روزی که میگذشت علاقه ی من به سارا بیشتر می شد .ما بیشتر روز رو با هم بودیم و بابام هم هر دفعه ما رو میدید تیکه بارمون میکرد .

سه  چار روزی گذشت و از علی هیچ خبری نبود داشتم به علی زنگ میزدم که مامانم اومد تو اتاقم و گفت :

- چی کار میکنی پسرم ؟

- هیچی . دارم به علی زنگ میزنم ولی هنوز گوشیش خاموشه . مامان تو میگی چیکار کنم ؟

- فقط به خدا توکل کن . همه چیز درست میشه

- مامان می خوام یه چبزی بهت بگم  ولی روم نمیشه ...

- میدونم عزیزم . میدونم  من خودم با سارا صحبت کردم ...

- راس میگی مامان؟  اون چی گفت ؟

اون هیچ حرفی نداره . منم موافق ام

 - ولی بابا چی؟

- من میگم  بهتره یه مدت سارا رو بفرستیم خونه ی خواهرم تا همه چیز درست بشه

- شاید ....نمیدونم چی بگم .....باشه

من یه خاله ی مهربونی دارم که بعد از فوت شوهرش تنها زندگی میکرد .تو همین فکرا بودم که در اتاق باز شد و پدرم گفت :

نمیزارم این وصلت سر بگیره . اینو گفت و رفت

به مامانم نگاه کردم  .اون گفت :

نگران نباش با من و دنبال پدرم رفت بیرون .

خیلی ناراحت شدم دیگه نمیدونستم چیکار کنم .یادم افتاد امروز دادگاه سروشه . امروز تکلیف سروش معلوم میشه . دوباره زنگ زدم به علی .وقتی دیدم گوشیش خاموشه رفتم دادگاه تا شاید بتونم از شاکیش وقت بگیرم .

رفتم دادگاه کنار پدر سروش نشتم . بیچاره برای پسرش خیلی ناراحت بود . خوشبختانه قبل از این که سروش رو بیارن علی اومد تو دادگاه رفتم طرفش ولی زیاد منو تحویل نگرفت . از کارش خیلی بدم اومد . کنار هم نشستیم تا این که سروش اومد . به علی گفتم :

علی شاکی رو نمی بینم . شاکی کیه ؟

نگام کرد و هیچی نگفت .

از کنارش بلند شدم و رفتم پیش سروش نشستم . علی به من و سروش نگاه میکرد  . گفتم سروش شاکی کجاست ؟ چرا نیومد؟

یه سری تکون دادو گفت :

اوناهاش .......شاکی اون جا نشسته و داره به من و تو نگاه میکنه.................

ب ا ي  ب ا ي

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 13:22  توسط هومن  | 




سلام .من اومدم . شما کجایین ؟ هرجا هستین امیدوارم حالتون خوب باشه از شما که نظر دادین ممنونم . یه راست میریم سر اصل مطلب یعنی داستان...

 

تهی از عشق

قسمت چهارم                   

 

به ساعتم نگاه كردم .از 5 گذشته بود يگم تو پارك چرخيدم  هوا سرد و  آسمون ابري بود .يهو سارا رو ديدم دست تو دست يه پسره و دارن هر هر ميخندن .

 با خودم گفتم اين به من گفته بود با هيچ پسري دوست نيست و با هيچ غريبه اي تا حالا دست نداده ولي الان ...

رفتم جلو تا باهاش صحيت كنم .ديدم سه چارتا پسر جوون  از اون هيكليا از كنارم رد شدن و چپ چپ نگام كردن .تا برگشتم ديگه سارايي نبود .دور تا دورمو نگاه كردم و به راهم ادامه دادم بارون مي اومد وصورت من خيس خيس  شده بود به آخر پارك كه رسیدم سارا رو پيدا كردم . داشت با اون پسره ميرفت

تا با هم سوار ماشبن بشن بلند داد زدم ساراااااااااااااااا .نشنيد دوباره گفتم ساراااااااااااااااااااااا.نشست تو ماشين و درو بست .ماشين راه افتاد و اون به من نگاه كرد و دستش رو به نشانه ي خدا فظي تكون داد . اصلا باورم نميشد كه همچين آدمي باشه . اومدم دنبال ماشين برم كه اون پسرا جلو گرفتن .

 براي دعوا آماده شدن نميدونستم بايد چيكار كنم .مشت يكي از اونا با قدرت به صورتم خورد كه از شدت درد يهو از خواب پريدم .صورتم خيس عرق بود .ضربان قلبم تند تند ميزد .جاي سيلي مادرم روي صورتم بود .

مامان : چيه ...چرا داد بي داد ميكني ؟

من  نفس نفس زنان : هيچي نيس.

مامانم يه ليوان آب برام ريخت و دادم دستم .آبو كه خوردم  حالم جا اومد كه اون يه سئوال ازم پرسيد

مامان : آرمين يه سئوال ازت بپرسم ؟

- بپرس

- سارا كيه ؟؟؟؟؟

- ساساساراااااااااااااا؟؟

آره .سارا كيه كه مدام اسمشو تو خواب ميبردي ؟

هيچي .اون فقط خواب بود

اما امان از دست مادرا كه اگه به چيزي گير بدن تا قضيه رو نفهمن ول نمي كنن . اونقدر گير داد تا همه چيز و گفتم  و با خيال راحت خوابيدم .

صبح روز سه شنيه بود. از خواب بيدار شدم .رفتم سر میز و به مادرم سلام كردم . اون داشت ميز صبحانه رو آماده ميكرد .

صورتم رو شستم  و اومدم صبونه مو خوردم . مادرم داشت خونه رو مرتب ميكرد .

گفتم : امشب مهمون داريم ؟

- آره ولی مهمنون نیست . عزیز

تا اينو گفت گفتم :گفتي عزيز ياد عزيز آقا افتادم . از بيمارستان مرخص شد؟

آره يه چند هفته اي ميشه .

اين جوري بود كه نفهميدم اون مهمون عزيز  بابام كه داره از سفر مياد . اون روز گذشتو ساعت شد 5 . تو پارك منتظر بودم تا اين كه ديدم اومد از دور چيزي معلوم نبو ولي همين كه جلو اومد ديدم  صورتش كبود شده .

بدون اين كه سلام كنم گفتم صورتت چي شده ؟

- سلام كو ؟

- سلام خوبي چي شده ؟ صورتت چي شده ؟

- هيچي رفته بودم بيرون زمين خوردم  يراي همين صورتم ...

هرچي پا پيچش شدم نگفت كه نگفت . اون شب اون يه چيزايي ميگفت كه باورم نمیشد اون از ماجرايي خودش و پيمان گفت كه چه جوري پيمان بهش خيانت كره و ولش كرده از لا به لاي حرفاش فهميدم امشب جايي براي رفتن نداره براي همين گفتم ميتوني امشبو خونه ي ما بگذروني اولش قبول نكرد .
گفتم مادرم در جریانه .

 گفت : نه هر شب ميرم خونه ي خالم اينا  .جا دارم

بعد از کلی اسرار وقتی دیدم  كه ديدم قبول نميكنه گفتم :

 ميخوام مادرم باهات اشنا بشه .

 بالاخره قبول كرد و با هم به خونه ي ما رفتيم . وارد خونه كه شديم مادرو اومد جلو و سارا به اون سلام كرد  و بعد از چند دقيقه با هم گرم گرفتن .انگار چند ساله هم ديگه رو ميشناسن .

صبح روز چهار شنبه بود .بيدار شدم و طبق معمول براي خوردن صبحونه پايين رفتم  ديدم بابام مشغول روزنامه خوندنه. تا چشمش به من خورد از جاش بلند شد و گفت :

شنيدم يه دختر غريبه رو تو خونه راه دادي ؟؟؟

- براتون توضيح ميدم .

نميخوام توضيح بدي  همه چيزو میدونم .

- پس میدونی كه با اون چه مشكلي داره؟

- تو چقدر ساده اي پسر اين نقششونه . اين جوري وارد خونه ميشن و بعد هم پولا و جواهراتو ....

ديگه كم مونده بود كه با بابام دعوام بشه كه سارا اومد پايين وگفت :

- همه چيز تقصير منه 

اينو گفت و رفت . به با بام گفتم :همينو ميخواستي . حرفاتو شنيد .

- به درك كه شنيد  نكنه تو هم ميخواي بري دنبالش ؟

- آره ميرمو برش ميگردونم تو همين خونه .

- تو غلط ميكني .حق نداري پاتو از اين در بزاري بيرون .

هنوز حرفش تموم نشده بود که من درو بستم دنبال سارا رفتم بیرون . سارا رو دیدم خیلی ناراحت بود . بهش گفتم :

ناراحت شدی ؟ببخشید دیگه پدرمه .

- نه ناراحت نشدم حق داره . آدم چطوری میتونه به یه دختر بی کس وکار اعتماد کنه؟

بیچاره روحیه ش خیلش خراب شده بود 

همین جوری که با هم صحبت میکردیم سر و  کله ی پلیس پیدا شود . ماشین جلوی پای ما نگه داشت و یه سرهنگی پیاده شد و گفت:

شما با هم چه نسبتی دارین؟؟؟؟؟؟؟؟

 

(عجب دنیای .نمیزارن دو کلمه با هم حرف بزنیم  . با عرض شرمندگی باید بگم بای تا های)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 1:43  توسط هومن  | 




سلام به شما دوستا ی گلم .خوبین؟اینم از قسمت سوم داستان ولی اول از همه رحلت رسول اکرم(ص) و امام رضا (ع) و امام حسن مجتبئ(ع) را به شما تسلیت میگم و بعد یه چیز مهم .می خوام بگم سارا اونقدر ها هم که فک میکنید دختر بدی نیست تصمیم دارم شما رو با بخشی از زندگی سارا اشنا کنم .کلا دختر خوبیه ولی توزندگیش یکم بدشانسی اورده . اینم داستان...

تهی از عشق

قسمت سوم                      

پنجشنبه بود . با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم رویا بود. منم سر صبحی  با حرفام حالشو گرفتم

- الللللللللو

رویا: سارا تو که هنوز خوابی پاشو دختر لنگ ظهر!

- به تو چه.....اصلا سلام کردی؟؟؟؟

- نه انگار بیدارشدی . سلا م

- علیک بگو میخوام بخوابم

- چرا انقدر خوشونت؟؟؟؟

- رویا میام خوشونت رو نشونت میدما.بگگگگگگو

- هیچی امشب تولد رها بعد توهنوز خوابی! قسم میخورم هیچ کاری نکردی

- خودم میام .شما با من چی کار دارین ؟خدافظ
رها یکی از هم دوستام بود که امشب تولدش بود . دختر خوبی بود ولی خیلی لوس بود برای همین یگم ازش بدم میومد ولی در کل دختر مظلومی بود از اون بچه مثبتا .دراز کشیدم ولی خوابم نمیبرد. خلاصه همه کارامو کردم بعد از ظهر رفتم خونه ی رها اینا
زنگ زدم .دختری درو باز کرد .سلام کردم و پرسیدم: ((ببخشد منزل آقای کیانی؟))

- بله بفرماید.

- من سارا دوست رها جون هستم

- سلام عزیزم خوش اومدی بیا تو

درو باز کرد وارد حیاط که شدم همون خانومی که در رو باز کرده بود گفت: ((سلام ببخشید من خودمو معرفی نکردم من شهره هستم خواهر بزرگ رها))

 گفتم : خوشبختم . وارد سالن که شدیم رها اومد طرف من. سلام کردمو بعد از روبوسی گفتم:

تولدت مبارک. چقدر ناز شدی دختر
رها دستش رو گذاشت پشتم و به داخل خونه هدایتم کردو گفت: ممنون عزیزم . مرسی که اومدی .باید بگم چشمای نازی داری که همه چیزو ناز میبیمنی.

به اتاق پذیرایی رفتیم و بعد از معرفی رها با خانواده ی  رها آشنا شدم . مدتی گذشتو همه چیز عادی بود تا این که متوجه یکی از جوان های حاضر در مهمانی شدم که با نگاهی عجیب نگاهم میکرد طوری که هربار سرم را به طرفش میچرخوندم نگاهش را متوجه ی خودم می دیدم. سر میز غدا کنار رویا دوستام بودم که بالاخره صبرم  تموم شد و بدون اینکه زیاد عجیب به نظر برسه ،از رها پرسیدم:

-رها اون پسره که لباس قهوه ای با شلوار جین تنشه کیه؟

-رها موذیانه خندید و گفت:چی شده ناقلا؟

م...ممم....هیچی همین طوری .اخه یه ذره کنجکاو شده بودم

رها با خنده ای با معنی گفت : حالا ناراحت نشو پسر خاله ام پیمانه. آخه میدونی اونم امشب در مورد تو کنجکاو شده بود

به زور خودم رو خونسرد نشون دادم و گفتم : چی می گفت؟؟؟؟؟؟

-هیچی فقط پرسید این خانومی که به جای ماه تو این شب طلوع کرده کیه؟منم گفتم دوست عزیزم رها...

برای یک لحظه حال عجیبی پیدا کردم که تا حالا تجربه نکرده بودم خلاصه بقیه ی شب رو به سختی تونستم خودمو کنترل کنم  تا نگاهم به او گره نخوره. موقع خدافظی هم که شهره و رها تا دم در بدرقه ام میکردن ،یه لحظه که به سمت حیاط چرخیدم دیدم تو تراس ایستاده .خوشبختانه نگاهش رو به من نبود . بلکه آسمان را نگاه میکرد .

چند روز بعد که تو یکی از پارک های اطراف خونمون با رها درحال عکس گرفتن از منظره ها بودیم ،اخه من و رها رشتمون عکاسیه ،من روی صندلی نشتم و رها ازم دور شد . یه صدایی بالحن آروم گفت :

سلام من پسر خاله ی رها و شهره هستم وشما باید دوست رها باشید میتونم کنارتون بشینم؟؟؟؟؟

-بله حتما

پیمان :راستش رها وشهره خیلی از شما تعریف میکنن خیلی دوست داشتم از نزدیک با شما آشنا بشم

- رها و شهره هر دو به من لطف دارن

- لبخندی زد و گفت: شما با رها هم کلاسید؟

بله

- اگه اشتباه نکرده باشم اسم شما باید سارا باشه.

بله

- اسم قشنگی دارید البته چشماتون قشنگتره.

از تعریف و لحن صحبت کردنش خجالت کشیدم سرم روپایین انداختم .مطمئن بودم که مثل لبو سرخ شده بودم اما دعا میکردم متوجه ی چهره ام نشوده باشه. گفتم از تعریفتون ممنونم

-خیلی جدی گفت:تعریف نبود ،حقیقت بود

بعد چند لحظه مکث کرد و گفت : شب تولد دوست داشتم بیشتر با شما آشنا بشم اما خیلی زود رفتید

-خیلی هم زود نبود چون تولد تموم شده بود

تا اومد جوابمو بده رها رسید .با اومدن رها صحبتمان قطع شد.پیمان که راضی به نظر نمی رسید گفت :

عکس ها رو گرفتی؟

آره گرفتم اونم چه عکسایی....راستی آقا پیمان خوب با دوست ما گرم گرفتی.

- ببخشید اشکالی داره که من با دوست شما صحبت کنم؟ یا شما انقدر حسود ید که دوست ندارید  غیر از خودتون کسی با دوستتون صحبت کنه؟

-رها با خنده گفت:نخیر من حسود نیستم .حالا اجازه میدین پیش شما بشینم؟

خدا رو شکر کردم که رها اومد و من از اون موقعیت نجات پیدا کردم .

سریع گفتم:این حرفا چیه رها؟بشین.

پیمان هم با همان لحن ناراضی گفت: خواهش میکنم .

خلاصه اون ماجرا باب آشنایمون بود اون منو دعوت کرد تا شام رو با هم تو یکی از رستوران های تهران بخوریم و من هم قبول کردم.یکی دو ماهی هر شب باهم بودیم با هم شام میخوردیم  تا این که پدر پیمان از دنیا رفت و ارث پدرش به تنها فرزندش ،یعنی پیمان رسید.از اون به بعد پیمان آدم دیگه ای شده بود .یه روز از من درخواست عجیبی، برای کار عجیبی کرد . به من گفت که

((میخوام با تو ازدواج کنم بعد میریم اونور آب و زندگی تازه ای رو شروع میکنیم .))

من این موضوع رو با پدرم در میون گذاشتم .اونم بی چون چرا ،از خدا خواسته قبول کرد .اون فقط میخواست من از اون خونه برم بیرون تا خودش به کارای کثیفش برسه.زندگی من براش مهم نبود .مادرمم که  خدا بیامرزتش .ازدست بابا  دق کرد و ...

منم قبول کردمو با هم نامزد شدیم همه فامیلای پیمان با این وصلت مخالف بودن ولی ما با هم عروسی کردیم .من دارو ندارمو دادم به نامش کردم تا  بتونیم راحت تر از کشور خارج بشیم .غافل از اون جایی که اون منو دوست نداشت وفقط اسمو توشناسنامش می خواست تا بتونه به عنوان یه فرد متهل از کشور خارج بشه و من وقتی فهمیدم که خیلی دیر بود .

بابای من یه آدم عملی بود و برای پول دست به هر کاری میزد .بعد از عروسی من  اون خونه رو به یه آشغال دونی تبدیل کرده بود و من اون شب هایی که اونا میخوردنو میکشیدنو مست میکردن جرئت رفتن به اون خونه رو نداشتم و مجبور بودم شبو تو یه خراب شده ای صبح کنم .

هیچ فامیلی هم تو تهران نداشتم .فقط یه عمه ی پیر تو شیراز داشتم که اونم مرده بود .خونه ی فامیلا ی پیمان هم که به هیچ  وجه . خوشبختانه یه پسر خوب به پستم خورده بود به اسم آرمین.چون از قبل میشناختمش ،بهش اعتماد داشتم  .دیگه بریده بودم .و میخواستم همه چیز و بهش بگم ولی نمی دونستم چه جوری بگم .حالا قرار فردا شب ببینمش . همه چیزو یهش میگم تا شاید...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 1:51  توسط هومن  | 




سلام به همگی.خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟

اول از همه اربعین حسینی رو که سه شنبه بود به شما تسلیت میگم و بعد از تک تک شما، دوستای گلم که داستانمو خوندین و نظر دادن تشکر میکنم . خیلی از شما ها گفته بودین داستان کمه . این دفعه رو هم به بزرگی خودتون ببخشید من تا جائی که بتونم داستانو بیشترمیکنم.

حالا بریم سراغ داستان:

تهی از عشق

قسمت دوم                        

.........اما

ساعت نزديكاي 3بود و هيچ كاري هم نكرده بودم هول هولكي يه دوش گرفتم و بعدش تمام وقت باقي مونده رو جلوي آينه بودم

خلاصه 4:30 زدم بيرونو 5 هم پيش سروش بودم . علي ماشين داشت البته سروش هم داشت ولي چند روزي بود ماشينش تو پاركينگ خواب بود منم گهگاهي ماشين بابامو بلن ميكردمو تا باك رو خالي نمكردم تحويلش نميدادم . سوار ماشين علي شديم و رفتيم سمت پارك

به پارك رسيديم و بعد از كلي تلفن بازي هم ديگرو پيدا كرديم . وقتي به سارا سلام كردم جواب سلامم رو به سردي داد . انگار از چیزی ناراحت بود .اصلا فك نميكردم اين طوري بشه . تو عمرم این طوری پکرنشدم بودم .دستم رو به نشانه ی دست دادن جلو بردم همچین نگام کرد که انگار دنیا رو سرم خراب شد .حالا علی و رویا دست تو دست هم دارن زیر زیرکی به کارای من و عکس العملای سارا میخندن .سروش و ستاره هم که هیچی....انگار ده ساله هم دیگه رو ندیدن.با خودم گفتم خدا سومیش رو بخیر کنه . بچه ها رو صدا کردمو گفتم:

-کسی چیزی میخوره ؟؟؟؟؟

سروش و علی نامرد هم که با هم دس به یکی کرده بودن سریع گفتن نه!

گفتم: چیپس ...پفک ...رانی... هیچی نمیخورین ؟؟؟؟

- نه!

- نترسین خودم حساب میکنم . بخرم؟

- نه!

- اصلا چیزی میخورین؟

- نه!

- پس من میرم  آیس پک بگیرم

علی : فکر خوبیه سروش تو چی میگی؟

سروش: منم که از اون اول موافق بودم .

روبا :سارا تو باهاش میزی دیگه ؟اره

سارا یکم من ....من.. کرد و گفت: صب کن منم میام کارت دارم

سارا :از این که بهت دس ندادم ناراحت شدی؟

- نه حتما دلیلی داشتی که دس ندادی.

راستش من تا حالا به هیچ پسر غریبه ای دست نداده بودم.

- حتی به پیمان ؟

پیمان دوست پسر قبلیش بود که هنوز نمدونستم برای چی از هم جدا شده بودن .میخواستم یه جوری ازش بپریم ولی نمدونستم چی بگم.

گفت:تو درباره ی اون چی میدونی؟

- تقریبا همه چیزو .

- اما تو هیچی راجه به اون نمیدونی

- خوب شروع کن بگو ماجرا از چه قراره میخوام بدونم

- نمی دونم میتونم بهت اعتماد کنم یا نه؟

- پس دوستیمون به چه دردی میخوره؟

به من گفت : کم کم داره ازت خوشم میاد ادم سمجی هستی.

اگه راتسش رو بخاین منم ازش خوشم اومده بود ولی هیچی بهش نگفتم .سارا حرفو عوض کرد گفت :

چه رشته ای درس میخونی؟ اصلا درس میخونی؟

- من برای مهندسی عمران میخونم البته عمرا اگه بتونم .تو چی میخونی؟

- من عکاسم ...یعنی میخوام بشم

ایس پکا رو گرفتیم و پیش علی اینا برگشتیم. اون شب خیلی خندیدیم .میتونم بگم یکی از ببهترین شبهای زندگیم بود

لحضه ی خدافظی بود به سارا گفتم:

فردا میبینمت؟

- نه ولی اگه دوست داشته باشی سه شنبه میبینمت

- سه شنبه عالیه فقط یه چیزی !!!! این شماره ی من ...

-بده ببینم ............چه رندم هس

-گفتم وسیله دارید یا برسونیمتون؟

رویا: نه ، ماشین داریم خودمون میریم

بعد از  یه خدافظی طولانی به خونه هامون رفتیم .چون فردا کلاس داشتم ،دیر وقتم بود  شام نخورده خوابیدم  واز شدت خستگی زود خوابم برد .روز بعد فقط داشتم به سارا فکر میکردم و از درس هیچی نفهمیدم چند روز از اون ماجرا گذشت و هیچ تماسی از طرف سارا دریافت نکردم تا این که عصر دوشنبه یه تلفن مشکوک بهم شد

بله بفرمائبد

- آقا آرمین ؟

- بفرمائید خودم  هستم

- دور سارا رو خط بکش

- شما؟؟؟؟؟؟

- ببین آقا پسر این قبری که بالا سرش گریه میکنی مرده ای توش نیست . تو که دوستش هستی میدونی اون دیشب تا صبح کجا بوده؟چیکار میکرده و با کی بوده؟

- تو کی هستی؟ این چیزا رو از کجا میدونی؟

اگه برات مهمه فردا  شب برو همون پارک تا همه چیز رو بفهمی.

الو...الو ....ال

اینو گفتو قط کرد . از یه تلفن عمومی تماس گرفته شده بود پس پیدا کردن اون فرد غریبه تقربا غیر ممکن بود.با خودم گفتم شاید بچه  ها دارن سر به سرم میزارن ،شاید هم پیمان بوده و میخواسته رابطه یبین من و سارا رو خراب کنه ،اصلا از کجا معلوم؟ شاید پیمان به خاطره همین کارا سارا رو ترک کرده باشه ...و کلی شاید دیگه که داشت دیوونم میکرد . تو همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد:

-بله

- سلام آقا ارمین .چطوری؟

- سلام...... سارا توئی؟

-مگه منتظر کسی بودی؟

- منتظر ؟نه .فقط چرا الان زنگ زدی؟

-اگه مزاحمم میخوای قط کنم ؟

-نه...نه...نه...منظورم اینه که انقدر دیر زنگ زدی؟

- دیر و زود مهم نیست فردا میخوام ببینمت میخوام یه چیز مهمی رو بهت بگم .میای دیگه؟

دیگه هنگ کرده بودم .تنها چند دیقه بعد از اون تماس مشکوک سارا بهم زنگ زده بود .یعنی به هم ربطی دارن؟ اولش گفتم نرم ولی  بعد با خودم گفتم میرو و بعد از خدافظی اونو تعقیبش میکنم

برای همین گفتم :فردا ساعت ۵ همون قرار قبلی...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 5:20  توسط هومن  | 

سلام به دوستای گلم من   هومنم . امیدوارم که از داستان من خوشتون بیاد . به نظر من داستانه جالبیه اما دوست دارم نظر شما رو راجع به داستانم بدونم پس نظر یادتون نره .من هر هفته جمعه ها اپ میکنم و شما هم میتونید داستان من رو دنبال کنید...

تهی از عشق

قسمت اول                 

من آرمین هستم . داشتم کم کم خودم رو برای مهندسی عمران اماده میکردم . نه این که فک کنید درسم خوب بوده که تونستم رشته ی ریاضی رو با موفقیت پشت سر بزارم .پدر من از اون خر پول هاست اما به  ما که میرسه پول نداره.از اون بچگی از بابام بدم می اومد چون فک میکرد میشه محبت رو با پول خرید. هر ماه هم یه سفر به خارج از کشور داشت.معدل اول دبیرستان من رو ۱۴،۱۵ میچرخید اما پدرم برای این که جلوی فامیلای خارجیش که نیاره،نمیدونم چجوری و با چه مقدار پول معدل من رو به ۱۸،۱۹میرسوند.خلاصه یگم این داستان زندگی منه که چجوری برای یه لحظه زندگی رو فراموش و پی عشق خودم راهی سفر شدم....

 من، سروش و علی سه تا رفیق بودیم که از بچگی با هم بزرگ شده بودیم . داشتم ناهار میخوردم که تلفن خونمون  زنگ خورد:

-بله بفرمایید

-ههههههههههوف ههههههههوف

-فوتات هم این خودت تابلو ...سلام عرض شد اقا سروش

-سلام . این دفه چه زود شناختی پیشرفت کردی .

-اره داداش ایگیو داریم درحد لالیگا

-پس نیم کیلو از اون خوباشو به من بده

-شرمنده فروشی نیست

-حاجی امروز میای بریم پارک دیگه؟؟؟؟

-تا حالا که با دوست دختر هاتون میرفتین چی شده یهو یاد من افتادین؟

-پس ساعت ۵ میبینمت

-نمیام داداش

-نیا فقط بگم سارا هم میاد.باید برم خدافظ

یهو خشگم زد نمی دونم منظورش از این حرف چی بود اخه سارا دوست پسر داشت.

-یعنی سارا با دوست پسرش میاد؟ خوب این چه ربطی به من داره؟ نکنه باهاش بهم زده! امکان نداره اخه اونا  خیلی با هم جور بودن؟؟؟؟!!!

تو همین فکرا بودم  که گوشیم زنگید

-سلام چه طوری علی جون

-سلام چطوری ارمین خوبی امروز بیا بریم پارک،اگه گفتی کی می خواد بیاد؟

- سروش همه چیز رو گفته اما سارا که دوست پسر داره

-با هم ،بهم زدن

-چرا ؟

-نمدونم

-پس واجب شد که بیام پارک  ساعت ۵ در خونه ی سروش اینا باش خدافظ

OKمی بینمت خدافظ

من سارا رو از قبل میشناختم و میخواستم باهاش دوست بشم  انقدر این دست و اون دست کردم که با یکی دیگه دوست شد حالا بهترین فرصت بود که بخوام  علاقم روبهش ثابت کنم   اما...

تا اپ بعدی بای (نظر یادتون نره)

+ نوشته شده در  جمعه یکم بهمن 1389ساعت 11:23  توسط هومن  |